مداخلات اعتباری دولتها و بانکهای مرکزی در کوتاهمدت میتوانند مانند مُسکّنی قوی، درد بحرانهای اقتصادی را کاهش دهند و از ورشکستگی گسترده بنگاهها جلوگیری کنند اما وقتی دسترسی آسان به اعتبار به یک قاعده دائمی تبدیل میشود، سازوکار طبیعی انتخاب در بازار تضعیف میگردد و بنگاههای کمبازده و ناکارآمد نیز به حیات خود ادامه میدهند. در این وضعیت، بقا نه نتیجه کارایی بلکه پاداشی برای صرفاً دوامآوردن است. پیامد این روند، افت کیفیت متوسط بنگاهها و کاهش شدت رقابت در اقتصاد است.
در بلندمدت، ادامه چنین سیاستهایی به کاهش بهرهوری کل و تخصیص نادرست منابع میانجامد. منابع مالی به جای هدایت به فعالیتهای نوآورانه و کارآمد در بنگاههایی قفل میشود که بدون حمایت پایدار نیستند. همزمان، انتظار دریافت کمکهای آینده انگیزه برای بهبود عملکرد، نوآوری و پذیرش ریسک مولد را تضعیف میکند و سیاستگذار را با مسئله دشوار تعادل میان ثبات کوتاهمدت و پویایی بلندمدت روبهرو میسازد.
